به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است .
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند.
بیا ای مهربان با من !



اما من یه ماه قشنگ پیدا کردم که اندازه تو دوسش دارم
یه ماه مهربون که گرمی دستاش
لطافت وجودش
عطر نفساش
دیوونه م می کنه!
نگو که تو دوسش نداری
می دونم که تو بیشتر ازمن دوسش داری
پس چرا من باید عشق ممنوع باشم ؟!
چرا ؟ چرا ؟ چرا؟
تو این دنیا تکلیف همه چیزو روشن کردی
اما از عشق یه واژه گنگ و مبهم ساختی !
خدایا پس چرا تکلیف عشقو روشن نکردی ؟
من حق دارم عاشق باشم یا نه ؟
من می تونم ماه قشنگمو بپرستم یا نه؟
من می تونم اونو از کائنات بخوام یا نه ؟
من می تونم اونو از تو تمنا کنم یا نه ؟
عشق آن احساس مقدسی است که غرور را برنمی تابد ،عشق یک مبارز میخواهد نه کسی که با یک حرف برنجد و میدان را خالی کند.

مي خواهمت چنانكه شب خسته خواب را
مي جويمت چنان كه لب تشنه آب را
محو توام چنانكه ستاره به چشم صبح،
يا شبنم سپيده دمان آفتاب را
بي تابم آنچنانكه درختان براي باد
يا كودكان خفته به گهواره تاب را
بايسته اي چنانكه تپيدن براي دل
ياآنچنانكه بال پريدن عقاب را
حتي اگر نباشي مي آفرينمت
چونانكه التهاب بيابان سراب را
اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي
با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را...