باور کن مرا،
تنها باور کن؛
عشق تنها، بهانه است.
بیندیش چگونه سبز می شود
این دانه به دام افتاده در بطن خاک.
در معبر نور نگاه تو،
ببین چگونه به بار می نشیند
درخت اسیر گریخته از سرما.
راه دراز است
و عشق تنها، بهانه است؛
باور کن مرا،
تنها باور کن.
............
|
مرگ من نزدیک است باور کن لحظه ی سخت نبودن بسیار نزدیک است باور کن هیچ کس شعر زیبای زمان را نتوان ریخت برون مشت ها بود نشان خروار و نهایت شبهی بود که من می دیدم عینکی باید داشت عینکی تا ابدیت تا عقل و نه دل و دل از باغچه باید به برون کرد سریع که مبادا اندکی جهل کند یک احساس من سپیدار بلندی بودم سایه ام برگ و تمام هستی ام مال کسی بود روزی من به یک زیر نگاهش جان به جان دادم و او باز مرا خوب ندید حال چند تکه ی بی ارزش چوبی هستم چند تکه که به دیده زشت است ارزان است در عمل این ها نیست من به تاراج تمام لحظه های آبی احساسم مدیونم و زمانی که جهان در گرو مشت من است می خندم و بلند خواهم گفت این فقط ذره ای از شعله ی چند تکه ی چوب زشت است سپیدار بلندی بودم ... حال تنها شعله و آتش و دردم
همین |